سه ساله می شوم
سه ساله می شوند شمعدانی هایم .
سه سال را با بی نهایت اتفاق متفاوت
می گذراند با چندین نوشته که هر کدام
حکایت از حالی می کرد و هوایی.
که هرکدام تجربه ای بود که باور دارم
باید رخ می داد
که باید می افتاد
که باید نوشته می شد
و نوشیده می شد .
یاد اولین پستم می افتم درآغاز
بهار۱۳۸۵ که تا
می نویسمش به هانی زنگ می زنم و
برایش می خوانم
نوشته ای که در آن گم کرده بود
آنچه را که نمی دانستم چیست و چه بوده !
آنچه را که امروز می دانم خدایم است
آنچه را که آن روزها تنها حسی مبهم بود و
کلمه نبود و واژه ای برایش نداشتم
اما امروز می دانم که حنان است
که فتاح است
که فارج است
که الله است
و نور است ...
برای خودم می نویسم :
"بدجوری دلشوره دارم...قلبم به تب و تاب افتاده است...
نه!!نه!!
باز هم گمش کردم ...می گردم...
همه جا را می گردم...
لابه لای گل های شمعدانی پشت پنجره را...
لب طاقچه ی خانه ی بی بی را...
توی دفترچه ی آبیِ ...
اما ،مثل اینکه باز هم گمش کردم ..
گوشه ی روسری ام را گره می زنم
باخودم عهد می بندم،
نذر می کنم،قول می دهم که
اگر این بار پیدایش کنم ...
دیگر گمش نمی کنم
...
شاید دفعه ی قبل هم همین قول را داده بودم
(عجب صبری خدا دارد)!
.
.
.
حال آن روزهایم را
امروز عاشقانه حس می کنم و
دوست دارم .

