تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

 

تمام دو روز قبل را به خاط کودکی نمی شناختمش حال غریبی داشتم

چیزی مثل بغض و اشک

و ترس .

هنوز از مردن می ترسم

هرچه فاصله ام کم می شود

با مرگ

ترسم بیشتر می شود .

کودکی که ندیده بودمش اما حرفش را شنیده بودم

دختر کلاس چهارمی که مبصر کلاس خواهر کلاس اولی ام بود .

و مهربانانه برای آنها ادای معلم ها را در می آورد و خانم معلم کلاسشان

 بود در زنگ های تفریح .

پای تخته بدان و خوبان می نوشت و ضربدر و ستاره می زد .

و کودکانه با برچسب و عکس برگردون به آنها جایزه می داد .

دختر کلاس چهارمی دو روز پیش موقع پیاده شدن از سرویس

 با زمین خوردنی 

آرام میگیرد و

در عرض چند دقیقه تبدیل می شود به جسم بی جان ...

خواهر کوچکم نمی داندو در دنیای کودکیش منتظر است

تا او را با سرشکسته در مدرسه

 و پای تخته کلاسش ببیند .

حال خوشی پیدا نمی کنم

وفنی معلم کلاس چهارم  را می بینم که برای شاگردش بی هوش شده

 از بس اشک ریخنه .

از معلم بودنم می ترسم .

اما همه اینها را تنها نشانه ای برای خودم تعبیر می کنم

یکی از آن تلنگرهای خدایی .

و هرروز سر نماز کودکان کلاسم  دعای فرج می خوانند تا سالم باشند

و شاد  بمانند

اما مگر آنها چیزی از دنیا می دانند جز خنده های کودکانه شان .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |