تمام دو روز قبل را به خاط کودکی نمی شناختمش حال غریبی داشتم
چیزی مثل بغض و اشک
و ترس .
هنوز از مردن می ترسم
هرچه فاصله ام کم می شود
با مرگ
ترسم بیشتر می شود .
کودکی که ندیده بودمش اما حرفش را شنیده بودم
دختر کلاس چهارمی که مبصر کلاس خواهر کلاس اولی ام بود .
و مهربانانه برای آنها ادای معلم ها را در می آورد و خانم معلم کلاسشان
بود در زنگ های تفریح .
پای تخته بدان و خوبان می نوشت و ضربدر و ستاره می زد .
و کودکانه با برچسب و عکس برگردون به آنها جایزه می داد .
دختر کلاس چهارمی دو روز پیش موقع پیاده شدن از سرویس
با زمین خوردنی
آرام میگیرد و
در عرض چند دقیقه تبدیل می شود به جسم بی جان ...
خواهر کوچکم نمی داندو در دنیای کودکیش منتظر است
تا او را با سرشکسته در مدرسه
و پای تخته کلاسش ببیند .
حال خوشی پیدا نمی کنم
وفنی معلم کلاس چهارم را می بینم که برای شاگردش بی هوش شده
از بس اشک ریخنه .
از معلم بودنم می ترسم .
اما همه اینها را تنها نشانه ای برای خودم تعبیر می کنم
یکی از آن تلنگرهای خدایی .
و هرروز سر نماز کودکان کلاسم دعای فرج می خوانند تا سالم باشند
و شاد بمانند
اما مگر آنها چیزی از دنیا می دانند جز خنده های کودکانه شان .