تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

    

 

 

کودکانه شادی می کنم

بدون اینکه تحلیل کنم که:

چرا باید سیستم آموزشی به گونه ای باشد که با یک روز تعطیل شدن شاد شد ؟!

یا این جذابیت درس و مدرسه را می رساند که همه دانش آموزان و معلمان دنبال

تعطیلی هستند !

و نمی دانم چه و چه و چه ...

بدون اینکه به این چیزها توجه کنم

خوشحال می شوم و همراه خواهر کلاس اولی ام دور تا دور اتاق می چرخیم

و شادی می کنیم .

و کلی برای خودش نقشه می کشد

که برویم وـ روی برف چند میلیمتری ـ برف بازی کنیم ...سر بخوریم و ....

آدم برفی درست کند و دستهایش را که از سرما سرخ شده روی بخاری گرم کند ... 

 و بعد یک استکان چای داغ بخورد و برنامه کودک نگاه کند .

 هرچند هنوز درسشان به حرف آخر برف نرسیده ...

اما کودکانه برف را دوست دارد .

فـ ف مثل برف

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

از روز پنج شنبه که کلاس پرورشی با بچه های دوم و سوم داشتم

درگیر شدم .

یک برگشت به دوران کودکی خودم.

 همکارم آمد کلاسم و گفت :

"امروز خدا به دادت برسه !

یا سمن از صبح یه بند داره سوال میکنه ...

منم گفتم این سوالها رو باید از مربی پرورشی ات بپرسی .

خلاصه خودت رو آماده کن  خانم پرورشی !"

سر کلاس پرورشی منتظر بودم هر آن سوالش یادش بیاد اما نه ! خبری نشد .

خودم سراغش رفتم و گفتم : یاسمن جون اگه مشکلی داری یا سوالی می خوای

 بپرسی ؟می توانی بیای کلاس من و درباره اش با هم صحبت کنیم .

که انگار یهو یادش اومد و ...

تا امروز که یکشنبه است ول کن نبود .

"خانم چرا خدا مارو آفریده ؟

چرا اول از همه آدم و حوا را آفرید و مارا بوجود نیاورد ؟

چرا خدا مامان و بابا و بچه نداره ؟

چرا خدا بعضی ها رو کرو لال آفریده ؟

مامانم می گه خدا خیلی مهربونه اما من می گم خیلی نامرده

آخه یک از دوستای من رو معلول درست کرده ؟

خانم چرا ما نمی توانیم خدا رو ببینیم ؟

و..."

تمام این روزها من به جای یاسمن

دنبال جواب برای کودکی خودم بودم

و  فهمیدم که

شاگرد تنبلی هستم !

           

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |