قبل از اینکه نگاه های کودکانم دروغ را یاد بگیرند
.
.
.
کار مهارتی داشتیم
قیچی های نوک گرد صورتی و آبی و سبز را بین بچه ها تقسیم کردم و چسب ها را .
هر کدام در حال خودشان بودند و
خودشان بودند
وقتی کار انجام می دهند یادشان می رود که شاگرد کلاس پیش دبستانی هستندو چه و چه ...
وگاهی اینقدر غرق کار می شوند که یکدفه می گویند
مامان ...و ریز می خندند .
یکی از پچه های کلاس یواشکی با همان قیچی ها ۱۰ تار از موهایش را قیچی کرد
و من هر بار که با ارامش می پرسیدم کارکیه ؟
زینب از ته کلاس می گفت :
خانم به خدا من نبودم ...خانم به خدا من موهام و قیچی نکردم ...خانم...
حالا می توانم نگاههایشان را بفهمم .
چشم های بیتا و سارا و ستاره را نگاه کردم
اما هیچ کدام مثل چشم های بی حرکت زینب نترسیده بود .
زینب آمد جلو و نصیحتهای بزرگانه را شروع کردم و زد زیر گریه
اما من از ته دل خنده ام گرفته بود
با همان قدرتی که بغض ها ترکیده می شوند
خنده ام بلند شد و او هم از خنده من خندید و اشک هایش را پاک کرد
بعدش هر چند دقیقه می گفت :
خانم اگه برم حمام موهایم بلند می شه ...خانم اصلا موهایم درست می شه ...
خانم اگه موهایم را بریزم توی صورتم دیگه معلوم نمی شه
...
شادم که حداقل توی کلاس ۳در ۴ من دروغ معنی نداره ...



