تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

امروز را ثبت  می کنم

قبل از اینکه نگاه های کودکانم دروغ را یاد بگیرند

.

.

.

 کار مهارتی داشتیم

قیچی های نوک گرد صورتی و آبی و سبز را بین بچه ها تقسیم کردم و چسب ها را .

هر کدام در حال خودشان بودند و

خودشان بودند

وقتی کار انجام می دهند یادشان می رود که شاگرد کلاس پیش دبستانی هستندو چه و چه ...

وگاهی اینقدر غرق کار می شوند که یکدفه می گویند

مامان ...و ریز می خندند .

 یکی از پچه های کلاس یواشکی با همان قیچی ها ۱۰ تار از موهایش را قیچی کرد

و من هر بار که با ارامش می پرسیدم کارکیه ؟

زینب از ته کلاس می گفت :

خانم به خدا من نبودم ...خانم به خدا من موهام و قیچی نکردم ...خانم...

حالا می توانم نگاههایشان را بفهمم .

چشم های بیتا و سارا و ستاره را نگاه کردم

 اما هیچ کدام مثل چشم های بی حرکت زینب نترسیده بود .

زینب آمد جلو و نصیحتهای بزرگانه را شروع کردم و زد زیر گریه

اما من از ته دل خنده ام  گرفته بود

با همان قدرتی که بغض ها ترکیده می شوند

خنده ام بلند شد و او هم از خنده من خندید و اشک هایش را پاک کرد

بعدش هر چند دقیقه می گفت :

خانم اگه برم حمام موهایم بلند می شه ...خانم اصلا موهایم درست می شه ...

 خانم اگه موهایم را بریزم توی صورتم دیگه معلوم نمی شه

...

شادم که حداقل توی کلاس ۳در ۴ من دروغ معنی نداره ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

خنده دار است ..

 بدون هیچ برنامه ریزی فکری از جایی برای وبم موسیقی می گذارم .

خوشحال هستم که چیزی جدید اضافه می شود

مثل همه ی تغییر هایی که حالم را خوش می کند :

 عوض شدن جای میزو صندلی های بچه ها یا میز خودم در کلاس

 که بچه ها با شیطنت هایشان

آن را تغییر می دهند یا هرچیز کوچک دیگری ...

نمی دانم چه می شود که همه این حال های خوش خنده دار

و کودکانه برایم اشک می شود و از چشمانم می ریزد

هر ضرب این آهنگ دلم را بارانی می کند ...

خنده دار است

                                                                                                                                                            

                    

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

 

    

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

آسمان

هاشورخورده ی نگاه توست

 و باران

در بارش مدام بهار بالغ می شود .

بگذار تا تمام آیینه ها شاهد باشند

که زلالترین رودها از چشم های تو آغاز می شود .

 

.

.

.

تو از چرخش چندم دایره های تقدیر

رسیده ای ...؟!

 

   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |