از تمام خیابان ها که رد می شوم
تنها رد نمی شوم
می گردم
به دنبال ...
به دنبال نگاه آشنایی.
دروغ نمی گویم !
شاعر هم نمی شوم !
فقط باور کرده ام که روزگارم همان است که بوده
چیزی برایم تازگی ندارد
هرچند همه چیز را تازه تجربه می کنم
اما ...
باران که روی شانه هایم را خیس می کند
تنها ترجیح می دهم
عمیق نفس بکشم
و زیر لب شعرهای حفظ شده ی دوره ی دانشجویی را بخوانم
و به هیچ کس فکر نکنم
دیگر کسی را نمی یابم تا برایش حرف های تازه بزنم
بوی تکرار گرفته ام
تکرارو تکرار و تکرارو...
گمان می کردم اگر دوستانم را به بهانه ای دور هم جمع کنم حتما تازه خواهم شد
حتما باز حرف خواهیم زد
و حتما باز لبریز می شوم
اما ...
دور هم جمع شدیم
اما دنیایم عوض شده و شاید دایره زندگی ام تنگ تر ...
هیچ کدامشان را نمی فهمیدم
باور کن تلاش کردم
سعی کردم اما نشد .
دنیای آنها زندگی مشترکشان شده و همسفرشان .
اصلا ارزش گذاری نمی کنم که کدام خوب است و کدام بد
فقط این را می گویم
که گاهی در میان همه آنهایی که روزی درد مشترک داشته ای
دغدغه های تو تنها به اندازه یک ثانیه سکوت جمع قابل تحمل است .
دغدغه کودکانی که هیچ از این دنیا نمی دانند
و آیا باید بدانند یا نه ؟!
دغدغه هایم مضحک است !