خواب پریشانی دیده ام و تصمیم می گیرم
بر ترسم غلبه کنم و کمی و فقط کمی نزدیکتر شوم
مصمم می شوم که برای اولین بار برای خودم وصیت نامه بنویسم
هنوز هیچ ننوشته ام که
مامان صدایم می زند و یادم می رود که ...
درگیر زنده بودن می شوم
و اینکه قرار است چند هفته دیگر تنها برادرم ازدواج کند ...
درگیر زندگی می شوم و
از یاد می برم که خواب پریشانی دیده بودم .
تمام بعدازظهر را توی بازار می گذرانم .
دنبال کفشی می گردم که با لباسم هماهنگ و همرنگ باشد .
پیدا می کنم و با فروشنده چانه می زنم تا شاید ارزان تر بخرمش
اما همان مبلغ را می دهم و بعد یک رانی خنک می نوشم و
برای خواهر کوچکم هم ذرت بودداده می خرم و
از یاد می برم که دیشب خواب پریشان دیده ام .
صدای اذان می آید ...
زیر لب می گویم ...
حق است لااله الا الله ...حق است محمد رسول الله .
به خانه می رسم
سیما پشت خط تلفن است
می گوید :
ـ نماز خوانده ای ؟
خودم را از اذان تا حالا مرور می کنم و می گویم :
نه ! اما دلم می خواهد برایش با هیجان بگویم
چه کفش مناسبی را برای خودم خریده ام که ...
ـ می توانی دو رکعت نماز شب اول قبر برای یک نفر بخوانی ؟!
بدون فکر به جمله اش پاسخ مثبت می دهم و
تازه به خودم می آیم که...
که دیشب چه خواب پریشانی دیده ام
که صبح باور کرده بودم که من هم یکی از همین روزها خواهم مرد
که فقط تمام امروز را زنده بودم
که صدای اذان را شنیدم و
رانی خنک نوشیدم
و کفش ست با لباسم را خریدم
و چیزی را که می خواستم بنویسم نانوشته رهاکردم !
و تازه پرسیدم
برای کی ؟!
و سیما گفت :
با خودم فکر کردم این تنها محبتی است که می توانیم در حق یک نفر انجام بدهیم
که شب آرامی داشته باشد.
برای عمو محمود هانی ...
و دلم به حال خودم می سوزد که چه کسی برایم نمازی می خواند
یا فاتحه ای می فرستد.
سیما می گوید :
دعا کن حداقل کسی از مرگمان خوشحال نشود
فقط همین کافیه ...

زیر ورقی :
وقتی اینها را می نویسم یاد هانی می افتم که
حتما به من می گه :
باز تو همه چیز رو جارزدی !؟
رفیقی گفت :
"مرگ هم فصل قشنگی ست
کسی شاعر نیست ..."
