بعد از مدتها از ته دل
آرزو کردم .
منتظر معجزه ای نبودم
تنها
دعا کردم کاش باران ببارد .
بعدازظهر های رفتن به کلاس سلفژ شاعرم می کند .
تمام پنجره های کلاس را باز می کنم و
خدابرای اینکه دیوانه ام کند
آرزوی کوچکم را مستجاب می کند .
اما نمی دانم که چه کسی
کجای این شهر خاکستری برای دعای من آمین گفته یا به جای من
باران خواسته !
شاد شدم و چترم را برای دختر دانشجویی که می خواست به ترمینال
برود باز کردم
و برعکس همیشه با تاکسی تا خانه آمدم ...
راننده آرام بودو انگار ! از آمدن باران شاد ...
تاکسی بین راه تصادف کرد و
راننده ای که به نظر من شاد بود
بلند گفت :
لعنت به باران
لعنت به باران که هر بار که می آید
برایم غم می آورد ...
و خدا آن روز نمی دانم چرا آرزوی کوچک مرا برآورده کرد
و دل راننده ی به ظاهر شاد را غمگین کرد .
گاهی آرزوهای کوچک مان با غم
کس دیگری مستجاب می شود ...

