تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

 

 

 

عاشقی

 

نقلی  استمراری است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

اصرار مي كني

اصرار مي كني كه:

 بگو زهرا

دلتنگم ...منتظر نشانه ام بگو .

شرم مي كنم . چيزي مانع مي شود تا بگويم ...

اما له اش مي كنم و برايت مي گويم.

برايت مي گويم از همان لحظه اي كه از تو جدا مي شوم  مي گويم

برايت مي گويم كه چقدر آرام بودم و آسوده .

يادت مي آيد!

 آخرين نفر تو را در آغوش كشيدم و در گوشت زمزمه كردم :من مي ترسم .

هرچند به تو نگفتم اما عجيب مي  ترسم .  .از آنچه نمي دانم چيست مي ترسم .

از حادثه هايي كه الله برايم رقم زده مي ترسم .

 امروز مي دانم كه همه ا از اين است كه هنوز معني اعتماد كردن را نمي دانم

.اما در عين ترسو بودن هيچ موجي در دلم بر نمي خاست ...

تا آخرين لحظه همراهم بودي ...

غسل احرام كرده بودي و سر تا پا لباس سپيد احرام پوشيده بودي .

و تا لحظه جداشدن ما منتظر ماندي .

يادت مي آيد كه گفتي :زهرا امروز احرام بسته ام و دلم را همراهت مي كنم .

نمي توانستم احسانت را در حق خودم  رد كنم ...

پس دل محرم شده ات را در كوله بار خالي ام گذاشتم و راهي شدم.

همه پلكان ها را بالا مي رفتم  بي آنكه فكر كنم  كه روزي همه را پايين مي آيم .

و عجيب از آنجا من نرگس شده بودم براي همه ...

شانه ام براي ساره سادات  شانه هاي مهربان  تو بود و ظاهرم براي مريم نرگس بود .

هيچ كس نمي دانست كه قلب توست كه در سينه من مي تپد...

 

تا به حال مدينه محرم شده اي ...

تا به حال براي  اولين ديدار محمد (ص) احرام بسته اي ...

اما من محمد را محرم شده ديدم

كه آنقدر- به جبران مهرباني تو كه سال گذشته نثارم كردي - ءادخل يا رسول الله گفتم تا جاري شدم .

تا دل محمد به حالم سوخت و  شكستم ...

سجده نكردم اما آنقدر گنبد سبزش را نگاه كردم كه مست شدم .

تمام مدينه همراهم بودي مثل هانيه مثل الميرا مثل مريم و فهيمه و ...

تمام روزها و غروب هاي مدينه را منتظر بودم تا  شايد صدايت را بي واسطه بشنوم .مي گويي تاب نداشتي زنگ بزني ...

 مي دانم كه دلت را به لرزه مي انداخت طنين صداي آذان حرم نبوي .

مي گويي تو  هنوز نيامده اي .

 مي روي و وضو مي گيري و آسانسور را سوار مي شوي

و تا ده دقيقه ديگر در حرم خدايي ...

به من  مي گويي تو هنوز چند دقيقه با مسجدالحرام فاصله داري

 اما من

ديگر قرار ماندن ندارم ...

 

ساكت مي شوم ...

 

هيچ نمي گويم...

 

 راستش را بخواهي هنوز چيزي براي گفتن ندارم

 

جز اينكه كامپيوتر را رو شن كنم  و برايت نوايي را مي گذارم كه از آنجا هديه آورده ام

 او مي خواند :

 

اللهم لبيك ...لبيك اللهم لبيك ...

 

و دو بار برايت مي گذارم و

همپاي تو اشك مي ريزم

كه همراه تو پشت تلفن گريه مي كنم .

كه با همان حال برايت مي گويم كه چقدر  تنها بودم .

 كه تنها پناهم نگاه كردن به كعبه بود .كه نماز كم مي خواندم و قرآن را هم كمي ...

اما كعبه را تا توان داشتم و نفس نگاه مي كردم ...

كه نيمه شب مسجدالحرام را بيدار بودم تا لحظه اي كه بانگ خدا همه جا مي پيچيد و اذان مي دادند و

 فقط كعبه را نگاه مي كردم.

كه فقط من !زهرا !دختر مقنعه آبي!تنها چند متر با مركز زمين فاصله داشتم .

جايي كه همه عمر آرزو داشتم آنجا باشم و حالا تنها چند متر ميان ما فاصله داشت .

كه هر گاه بي قرار مي شدم دور تا دورش مي چرخيدم  و نازش مي كردم تا آرامم مي كرد .

اصرار مي كني كه برايت بگويم ...و مي گويم و خودم هم كم مي آورم و تنها دلتنگ مي شوم .

 

و چاره اي ندارم جز اينكه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

  می شنوی ! 

فقط دلتنگم ...

 همین  .                          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

از راه آمده ام

 باران خورده و خيس

بوي آب هاي شور دريا را مي دهم .

تمام جاده ها را مي روم

 بي آنكه فكر كنم برگشتي در كار است  .

بوي خاك مي دهم

 بوي زمين .

نه زمين باران خورده؛

چرا كه  زمين وقت باران آسماني مي شود.

آنقدر تن خاكي ام باران نوشيده كه گل آلود شده ام .

نه لرزيدن دلي  و نه بي تابي نگاهي .

شايد فقط منتظرم و بغض دارم .

غرق شدم .

به قول هاني سر خورده ام

 نمي دانم كجا اما پايم و شايد كمي دلم

جايي كه نمي دانم كجاست لغزيده .

سر خورده ام، غرق شده ام

توي تمام آرزوهاي زميني باران خورده ام.

اما نمي شود آنچه مي خواهم .

شايد مي خواهد آنچه نمي خواهم شود.

انسان كاملي نيستم

 اما تمام سلول هايم مي خواهد كاملا انسان ياشم .

***

صداي زمزمه هايش را مي شنوم .

آرام نجوا مي كند

آنقدر يواش مي خواندم

كه نمي شنوم چه مي گويد .

 

ذكر مي گويد ؟!

_بلند تر بگو!

شعر مي خواند؟

_بلند تر بخوان !

"  تا بهار دلنشين " را  زمزمه مي كند.

 

 آواي غريبي مي آيد

چيزي مثل ...

مثل ...

مثلش را توي هيچ كدام از واج ها  و واژه ها و كلمه ها

 و عبارت ها نمي يابم .

يواش مي خواند :

                   "لبيك ...الهم لبيك...ل ...ب...ي...ك..."

***

مثل هيچ كس نمي روم ....

.عين خود خودم مي روم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

اللهم لا تجعلني من الغافلين

 

 به نام خداي بي تابي هاي روزهاي نيامده...

 نمي دانم از كي بگويم و از كجا ...

 از روزي كه مي شنيدم ...

 يا از روزي كه مي ديدم

 و يا از امروز كه نه مي شنوم و نه مي بينم...

 مطمئن بودم كه مي روم .

 بدون هيچ شك و ترديدي رفتم و براي قرعه كشي عمره دانشجويي ثبت

 نام كردم ...

۸ اسفند 1385...مراسم قرعه كشي...

 از صبح همان روز صداهايي را مي شنيدم:

 "تو مي روي ...تو مطمئنا مي روي..."

 و خوشحال و سرمست بودم و مست...مست مست.

 و پايان مراسم ...

 اسمم در نيامد .

 مطمئن شدم صداهايي كه مي شنيدم ناله هاي شيطاني بود...

 فهميدم كه صداي خود خودم را شنيده بودم...

 كه مست غرور بودم ...

 كه حس كثيف و پست غرور را يك روز كامل با خودم راه برده بودم...

 گزيده شده بودم از خودم ...

 حالا مي فهمم كه امتحان يعني چه ...

 بعد از 16سال درس خواندن معني آزمون و امتحان را مي فهمم...

 و درد حقير بودن...والبته رب بودن الله را حس ميكنم...

 

"يا ممتحن"

 

 

الله

    مهربونم

                   گلم

                             آسمونم

                                             ممنون...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

براي نرگس، هاني ،صفيه ،فهيمه ، مريم ، الميرا ،

 سمانه وعلي علي اكبري

 كه محمدصلوات الله  آنها را بوسيده است ...

 

هر روز به خودم سر مشق مي دهم ...

كاغذ هارا سياه مي كنم و مي نويسم باور كن ، باور كن زهرا ،باوركن ...

عمر رويا كوتاه است اما بيداري دردناك است 

 به خودت بيا و باور كن ...

 

***

با شما هستم . با اينكه هنوز باورم نمي شود كه "اين خود خود منم يا ...

اما ايمان دارم كه وقتي شما پلكان هاي هواپيما را بالا مي رفتيد

 قلبم با گام هاي شما به شماره مي افتاد .

نفس نفس مي زدم .

باور دارم كه سينه ام تنگ مي شد از رفتن شما .

وقتي پشت ديوارهاي شيشه اي ماندم و شما رفتيد

مطمئن بودم كه مرا هم با خود مي بريد .

لبخندت را احساس مي كردم

وقتي محمد رحمه للعالمين پايين پلكان گونه ات را مي بوسيد و

 خوش آمدت مي گفت .

صدايت را مي شنيدم وقتي چشمت براي اولين بار

 گنبد سبز محمد (ص) را ديد و مقابلش ايستادي و گفتي :

"ءادخل يا رسول الله "

و خواندي :

اي جلوه حبل المتين ،

برتر ز اسرار يقين

باور کن اين دل خسته

را آه اي محمد اي امين

 

 و دل من اينجا هزار تكه مي شد .

مي دانم كه ماه را بالاي نخلستان ديدي

 و نامه ام را خواندي و گفتي :

  مستان سلامت مي كنند

تو را با اينكه تازه شناخته ام  اما "آشناي دور"

 مگر تو وقتي  سر پايين انداخته بودي و زير لب زمزمه مي كردي _جاي همه آنهايي كه مجنون آمدن بودند _ نگفتي

السلام عليك يا خدا !!!

مگر تو نبودي ؟!

 

و حالا چيزي تا رفتن نمانده .

فقط به اندازه يك روز نفس كشيدن .

چيزي تا پلكان هاي هواپيما و چشم هاي مهربان محمد رحمه للعالمين نمانده .

و هر چند من هنوز روي زمينم ...

هر چند هنوز تجربه نكرده ام آنچه را گفته ايد و ديده ايد و

 لمس كرده ايد اما ...

باور كنيد صدايتان را مي شنوم حتي صداي تو را كه گم شده بودي ...

صدايتان را مي شنوم و مي دانم كه چيزي را آنجا جا گذاشته ايد و سخت وداع كرده ايد و شايد هم تاب وداع  را نداشتيد و بي خداحافظي برگشتيد اما باور كنيد كه شما را با خود مي برم .

 در بلوط سرگردانم جايي براي شما گذاشته ام و قاب چشمانم را

شسته ام تا پرش كنم از مهرباني محمد و عظمت خداي كعبه 

  و برايتان بياورم بي تابي روزهاي رفته را ...

 

  هر چند كوچكم  اما قبولم كنيد و همراهم باشيد ...

 يا حق.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

ياران ره عشق  

 

ياران ره عشق منزل ندارد

          اين بحر مواج ساحل ندارد

 

نمي دانم چند روز است ...

 نمي دانم  چند روز است كه آمده ام ...

شايد هنوز نرفته ام ...هيچ نمي دانم ...

تقويم روزهايم بهم ريخته است ...روزهايم را گم كرده ام .

نمي دانم برايت از چه بگويم !؟

از آرامش قبل از سفر ...

از كنده شدن از زمين ...

از بوسه محمد بر گونه هايم ...

از اولين ديدار محمد و گنبد آرامش ...

از روضه نبوي و انتظار براي دو ركعت نماز عشق ...

يا از زنده شدن دوباره در شجره و با تمام وجود لبيك گفتن ...

آه برايت از چه  بگويم تا حقيقت  سفر را گفته باشم ...

از اولين ديدار كعبه برايت بگويم كه عجيب بود و متفاوت از آنچه  در همه عمرم گمان مي كردم ...

از طواف هاي سكر آور برايت بگويم يا از ...

برايت از "الله ربي "  انگشتر عقيقم بگويم كه  گمش كردم در صحن مسجد الحرام يا نمي دانم كجا!!!

يا از كفش هاي سفيد خوشبختم كه جايشان گذاشتم در بيت الله

برايت از چه بگويم ...

از آن قطرات اشكي بگويم كه روي ستون اول باب ملك فهد نشانه گذاشتم ...

برايت از دلم بگويم كه هنوز نيامده آرام بود و آسوده و آنقدر رهايش كردم تا شاد باشد به آرزوي ديدار دوباره ...

نمي دانم برايت چه بگويم تا باور كني همه جا همراهم بودي ...همپايم بودي .

برايت بگويم كه حجر را نبوسيده آمدم .

كه عطري از كعبه به يادگار نياورده ام تا مرهم دلتنگي هايم باشد .

تو بگو برايت از كجا و از چه بگويم ...

تو بگو

من تاب ندارم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |