... تا حیات خلوت خدا
چند سال نوری است !
کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید.
اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.

تما م روز به این فکر می کردم که زیباترین
دعای زندگی ام چیست ؟
دعای روزها برفی دوران کودکی ام این بود
که کاش برف تا خود خود صبح ببارد
آنقدر بیاید که در خانه مان باز نشود و همه
توی خانه بمانیم و کنار هم باشیم
بدون ایکه به کار و مدرسه و اداره و نمی دانم
چه فکر کنیم !!!
دعای غروب های جمعه ام این بود که کاش فردا
صبح خانم معلم ساعتش خراب شود و
خواب بماند و صبح مدرسه نیاید و ما تمام روز
را بازی کنیم و کسی به ما تکلیف شب ندهد !!!
دعای تعطیلات عیدم این بود که کاش همیشه سفره
هفت سین مان پهن بود تا هر روز صبح
-مثل لحظه تحویل سال - بی بی برایم اسکناس های
تا نخورده و یک مشت شکلات زیر سفره
بگذارد و هر کدام سهممان را از گوشه ای از
سفره برداریم !!!
و حالا ...
برف که می بارد
باز هم دعا می کنم آنقدر ببارد تا گوینده
رادیو بگوید :
" به علت لغزندگی سطح معابر مدارس ابتدایی
د ر نوبت صبح تعطیل می باشد "
ودعای غروب های جمعه ام .........................
و دعای تعطیلات عیدی که نیامده :
کاش بی بی بود تا برایم گوشه سفره هفت سین اسکناس
های نو بگذارد و ...
کاش اینقدر زود نمی رفت
کاش
....
روزهای برفی
به همه آرزوهای بیست و دو سالگی ام می خندم ...