تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

              

 

     ... تا حیات خلوت خدا

             چند سال نوری است !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).


و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.


کودک نشنید.


او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید.

 اما کودک ندید.


او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).


نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد. 


 

    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

                

 

تما م روز به این فکر می کردم که زیباترین

دعای زندگی ام چیست ؟

دعای  روزها برفی  دوران کودکی ام  این بود

 که کاش برف تا خود خود صبح ببارد

آنقدر بیاید که در خانه مان باز نشود و همه

توی خانه بمانیم و کنار هم باشیم

بدون ایکه به کار و مدرسه و اداره و نمی دانم

 چه فکر کنیم !!!

دعای غروب های جمعه ام این بود که کاش فردا

صبح خانم معلم ساعتش خراب شود و

 خواب بماند و صبح مدرسه نیاید و ما تمام روز

 را بازی کنیم و کسی به ما تکلیف شب ندهد !!!

دعای تعطیلات عیدم این بود که کاش همیشه سفره

هفت سین مان پهن بود تا هر روز صبح

-مثل لحظه تحویل سال - بی بی برایم اسکناس های

 تا نخورده و یک مشت شکلات زیر سفره

بگذارد و هر کدام سهممان را از گوشه ای از

سفره برداریم !!!

و حالا ...

برف که می بارد

باز هم دعا می کنم آنقدر ببارد تا  گوینده

رادیو بگوید :

" به علت لغزندگی سطح معابر مدارس ابتدایی

د ر نوبت صبح تعطیل می باشد "

 ودعای غروب های جمعه ام .........................

 و دعای تعطیلات عیدی که نیامده :

کاش بی بی بود تا برایم گوشه سفره هفت سین اسکناس

 های نو بگذارد و ...

کاش اینقدر زود نمی رفت

کاش

....

روزهای برفی

به همه آرزوهای بیست و دو سالگی ام می خندم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |