حس می کنم که توی دایره تسلسل علل گیر افتادم !
کارم شده منگنه کردن روزها به شبها.
روزهایم مثل کاغذ باطله شده .
تنها زمانی حس یک کاغذ سفید را دارم که توی
مدرسه و با بچه ها هستم
وقتی به اشتباه به من می گن "خانم معلم"
زنده می شوم .
دایم با ناظم های بد اخلاق و پر از اخم
دوران درس خواندنمون مقایسه می شوم.
و خنده روی صورت بچه ها میاد .
وقتی کوکان معصوم مدرسه ام به من می گن
خانم کاش شما معلم مابودید !!
می توانم قلقلک یک خنده عمیق را ته دلم حس کنم .
از صبح تا ظهر زنده ام و
از ظهر تا شب
سعی می کنم زندگی کنم .
هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که رسالت
۲۲سالگی ام درست حرف زدن
درست راه رفتن ...
درست خندیدن
و خیلی کارهای به ظاهر درست دیگه باشه
که مبادا کودکانم آنچه را که نباید یاد بگیرند .
خوب بودن سخته !!
هر صبح تخته سفید حیاط مدرسه ام را
با حدیث یا آیه ای از کلام مهربان خدا
آبی می کنم تا شاید کمی تکان بخورم و
سالها بعد دختران خندان مدرسه ام عمیق تر
لبخند بزنند.
نمی دانم حال روزهای خزان مرا می فهمی یا نه ؟!
اما باید در معرض قرار بگیری تا کمی تامل کنی .
باید تلنگری بخوری تا تفکر کنی .
و او کارش را می کند بدون اینکه تو حتی لحظه ای
تردید کند .
شاگرد های مدرسه خدا همیشه در حال امتحان دادن
هستند .
یثبت الله الذین امنوا بالقول الثابت فی الحیوة الدنیا و الاخرة
و یفعل الله ما یشاء (ابراهیم /۲۷)
و خدا هر کار را که بخواهد انجام می دهد!!
