
عاشقی
در من غزل خوان می شود !!!
بيست و دو سالگي ام را پشت گيسوان برفي مادرم
جاگذاشته ام
اي كاش
چشماني برايم
فاتحه اي بخوانند
امسال بر عكس سال هاي گذشته قول داده بودم كه فراموش كنم كه
روزي از روزهاي شهريور به دنيا آمده ام .
مي خواستم از ياد ببرم كه با اولين فرياد من عده اي لبخند زدند .
اما رفيقي به پيشواز رفت و به يادم آورد .
مي خواستم
روزي را به ياد داشته باشم كه شايد من اولين لبخند عميق
زندگي ام را مي زنم
و آيا كسي هست كه اشكي بريزد !
گذار عجيبي است
زندگي ميان لبخند و اشك ديگران .
اما انگار نمي شود چيزي را از ياد برد .
با اينكه هنوز راهي نيامده ام
و هنوز "راز فصل ها " را نمي دانم
اما
چيز هايي را تجربه كرده ام كه سهم من بوده از اين دنياي شتابان
بي بازگشت .
نمي دانم چرا همه اتفاق هاي عظيم بايد اين روزها رخ دهد .
با اين حال چه بخواهم و چه نه
11شهريور را بايد به ياد داشته باشم
تا باور كنم روزي مي روم
...

دوستی برایم آرزو کرد
رنگین کمان باشم .
کاش می دانست که چقدر خوشحال شدم .
کاش ...
به تو که می آیی...
"گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را با سر زلف تو بستند"
