تو را آنچنان احساس مي كنم
كه تنهايي را
و تو را بازباني مي سرايم
كه تنهايي را...
+ نوشته شده در ساعت   توسط دختر مقنعه آبی
|
تو را آنچنان احساس مي كنم
كه تنهايي را
و تو را بازباني مي سرايم
كه تنهايي را...
ندانستم
که این سودا
مرا
زین سان کند مجنون
ندانستم
ندانستم!
خداوندا
بدبختی بی پایان است
چون شب
و عمیق است چون دریا
و خوشبختی نیز چون روز روشن
و بی انتهاست
ولی بین شب و روز
لحظه ی غروب
با شکوه و پر معناست
زیرا از روز روشنی آن
و از شب تیرگی آن را
دارد.
بیژن جلالی -رنگ آبها