به قول هاني :
"چهار سال زمان كمي نيست..."
دوره دانشجويي با تمام شاعرانه زندگي كردنش
نفس هاي آخر را مي كشه...با بستن چتر ها زير بارون ...
با پياده رفتن تا در شمالي...با جيم شدن از كلاس...
پچ پچ هاي يواشكي سر كلاس...با رد و بدل كرد نقاشي و نامه ...
با درد سر هاي اردو و سفر و انجمن علمي دانشكده...
با دويدن دنبال اتو بوس و آواز خواندن توي اتوبوس...
با صفهاي طولاني غذاخوري...
با رودكي با ناصر خسرو با حافظ
با خداي سنايي و خداي مولوي كه هر روز از پشت
پنجره كلاس ما را لبخند مي زد...
گذشت اگر بتوانيم اسمش را دوره دانشجويي بگذاریم...
به اندازه چهار سال حرف دارم ...
به اندازه چهار سال خاطره برداشته ام ...
گذشت و من بزرگ شدم و آموختم كه بايد رفت ...
وبايد رفت... رسيدن مهم نيست...
دكتر مهدوي گفت :
چه روزگار خوشي است دوران دانشجويي
و خوش تر از همه دوره كارشناسي
اين را بعد مي فهمي ؛
وقتي اين راه را به پايان برده اي .
به پشت سر نگاه مي كني ،
هوس بازگشت به سرت مي زند
اما افسوس كه مي گويند بازگشتي در كار نيست :
"جاده يك طرفه است!"
"چها رسال زمان كمي نيست ...
فراموشي تسليم است"
به بهانه جشن فارغ التحصيلي يا همون دانش آموختگي ...
شب غريبي بود ...بودن همه رفقا كنار هم...
همه دلتنگ بودند و بي قرار
واشك هايي كه بي اختيار جاري مي شدند ...
مهربوني خيلي ها را فراموش نميكنم...
سمانه انسيه هانيه سارا وهمه انهايي كه بودنشون
آرومم مي كرد و مطمئن ...
مطمئن كه اين حوالي هنوز قلبهايي براي هم مي تپد...

