تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

به قول هاني :

"چهار سال زمان كمي نيست..."

 

دوره دانشجويي با تمام شاعرانه زندگي كردنش

 نفس هاي آخر را مي كشه...با بستن چتر ها زير بارون ...

با پياده رفتن تا در شمالي...با جيم شدن از كلاس...

پچ پچ هاي يواشكي سر كلاس...با رد و بدل كرد نقاشي و نامه ...

با درد سر هاي اردو و سفر و انجمن علمي دانشكده...

با دويدن دنبال اتو بوس و آواز خواندن توي اتوبوس...

 با صفهاي طولاني غذاخوري...

با رودكي با ناصر خسرو با حافظ

 با خداي سنايي و خداي مولوي كه هر روز از پشت

پنجره كلاس ما را لبخند مي زد...

گذشت اگر بتوانيم اسمش را دوره دانشجويي بگذاریم...

به اندازه چهار سال حرف دارم ...

به اندازه چهار سال خاطره برداشته ام ...

گذشت و من بزرگ شدم و آموختم كه بايد رفت ...

وبايد رفت... رسيدن مهم نيست...

دكتر مهدوي گفت :

چه روزگار خوشي است دوران دانشجويي

و خوش تر از همه دوره كارشناسي

اين را بعد مي فهمي ؛

وقتي اين راه را به پايان برده اي .

به پشت سر نگاه مي كني ،

هوس بازگشت به سرت مي زند

اما افسوس كه مي گويند بازگشتي در كار نيست :

 

"جاده يك طرفه است!"

 

"چها رسال زمان كمي نيست ...

 

فراموشي تسليم است"

 

***

به بهانه جشن فارغ التحصيلي يا همون دانش آموختگي ...

شب غريبي بود ...بودن همه رفقا كنار هم...

همه دلتنگ بودند و بي قرار

 واشك هايي كه بي اختيار جاري مي شدند ...

مهربوني خيلي ها را فراموش نميكنم...

سمانه انسيه هانيه سارا وهمه انهايي كه بودنشون

آرومم مي كرد و مطمئن ...

مطمئن كه اين حوالي هنوز قلبهايي براي هم مي تپد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 هميشه بايد از عشق سخن گفت

 

 هميشه ازعشق بايد گفت

 

 حتي اگر عاشق نيستي

 

هم از عشق سخن بگو

 

 تا دهانت به شيرين ترين شربت ها ي معطر جهان شيرين شود

 

 تا خانه تاريك قلبت ،

 

 به چراغي

 

 كه به ميهماني آورده اي ،

 

روشن شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تا كدورت

 

از روحت _همچو ابليس از نام خدا _بگريزد...

 

 بي عشق ،

 

 هيچ سلامي طعم سلام ندارد ،

 

 هيچ نگاهي عطر نگاه .

                                        

                                        نادر ابراهيمي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

  

 

 خداي معجزه

  باران

 ببار بر چشمم

 نگو كه وقت نداري

 نگو كه معذوري!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

اي قلب آشفته ! آرام ! آرام !

 

اين تنها قفسه سينه نيست كه براي تو تنگ است

 

تو در سراسر جهان احساس فشردگي ، كوبندگي

 

 ، دردمندي ، نفس تنگي و خفگي خواهي كرد .

 

 اما اين قفس اگر تنگ است و تاريك درد آفرين

 

و دردبخش ...

 

 لااقل ملك توست

 

لااقل خانه ي توست

 

لااقل آشناي تو ، رفيق تو ، هم سايه ي تو، هم صدا ،

 

هم سفر ، هم پياله ،هم درد و هم آرزوي توست .

 

اينجا بمان ، بنال ، بسوز ،بمير ...

 

اما هرگز نگو شايد آنجا آسوده تر باشم ، آرام تر باشم ،

 

 آزادتر ،بي دغدغه تر ، خوشبخت تر ،راضي تر .

 

 تو اينجا در نزديكترين فاصله با آسودگي ، آرامي

 

،آزادي ،خوشبختي ، شادماني جا داري ...

 

 در نزديكترين فاصله...

 

 اي قلب آنچه را ديگران تجربه كرده اند

 

تجربه مكن مگر آنكه 

 

 خالي خالي خالي باشي...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |