به خودم می آیم سبکبار شده ام ...خیلی چیزها آموخته ام که هرگز نباید
فراموششان کنم .حال و هوای پاکیزه ای گرفته ام انگار تازه متولد شده ام ...
با خود فکر می کنم نکند زرق و برق این شهر این حال و هوای پاکیزه را از یادم ببرد؟!!
***
به شهر که نزدیک می شوم دل تنگ می شوم برای خاک ...برای نخل ...
برای خاکریز...برای جاده ای که هنوز رد خمپاره ها بر آن مانده بود...برای
ترکش هایی که زنگ زده بودند ....و برای آسمان مردانی که سال ها بود
در ملکوت گم شده بودند....
پر از حیرتم ...پر از حسرتم ...چیزی را جا گذاشته ام ...
شاید رد پایم را ...شاید گناهانم را ...
شاید آرزوهای دور و درازم را ...شاید کودکی هایم را ...و شاید دلم را ...
راستی آنها چه دیده اند که همه جذابیتهای شهر را رها کرده اند؟!!
...
یا مقلب القلوب و الاحوال
یا...
