تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

عبور کردیم از دل هزاران شهید ...

به خودم می آیم سبکبار شده ام ...خیلی چیزها آموخته ام که هرگز نباید

 فراموششان کنم .حال و هوای پاکیزه ای گرفته ام انگار تازه متولد شده ام ...

با خود فکر می کنم نکند زرق و برق این شهر این حال و هوای پاکیزه را از یادم ببرد؟!!

***

به شهر که نزدیک می شوم دل تنگ می شوم برای خاک ...برای نخل ...

برای خاکریز...برای جاده ای که هنوز رد خمپاره ها بر آن مانده بود...برای

 ترکش هایی که زنگ زده بودند ....و برای آسمان مردانی که سال ها بود

در ملکوت گم شده بودند....

پر از حیرتم  ...پر از حسرتم  ...چیزی را جا گذاشته ام ...

شاید رد پایم را ...شاید گناهانم را ...

شاید آرزوهای دور و درازم را ...شاید کودکی هایم را ...و شاید دلم را ...

راستی آنها چه دیده اند که همه جذابیتهای شهر را رها کرده اند؟!!

...

 یا مقلب القلوب و الاحوال

یا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

زمستان بود ...

برف همه جا را پو شانده بود.همه از ترس سرما توی خانه هایشان کز کرده بودند

زمستان بود و همه چیز سپید شده بود.

وجیرجیرک کوچکی عاشق خرس شده بود.

جیرجیرک به خرس گفت :من عاشق تو هستم . می دانی ؟!

خرس به جیر جیرک گفت :الان زمستان است  و من باید بخوابم ...برو و بهار بیا .

جیرجیرک رفت ...

 وخرس نمی دانست که عمر جیر جیرک فقط سه روز است .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |