تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

 راز راه

 رفتن است

 راز رودخانه

 پل

 راز آسمان

 ستاره است

 راز خاک

 گل

 راز اشک ها چکیدن است

 راز جوی

 آب

 راز بال ها

 پریدن است

 راز صبح آفتاب

 رازهای واقعی

 رازهای بر ملاست

 مثل روز روشن است

 راز این جهان خداست

                                          (از متن کتاب چای با طعم خدا ـعرفان نظر آهاری)

****

دم غروب توی یه خیابان شلوغ بعد از کمی پیاده روی توی پیاده رو های پر

از نور و مردم حرف زدنمون گل کرد ...روبروی یه بازار درد مشترک

بشر سراغمون اومد ...به جای اینکه برق ویترین های مغازه ها

مسحورمون کنه یه چیزهای دیگه دیوونمون کرد...

رفیق بی تاب شده بود و سر حرف باز ...

می نالید از اینکه چند ساله عجیب حس معلق بودن داره ...

حس پوچی ... اینکه چرا هیچکس نیست که به سوال هامون جواب بده و

 اصلا چرا باید کسی باشه که به سوالهامون جواب بده ...

چرا باید توی تمام عمر منتظر یه کشتی نجات باشیم ...

چرا دیدن آدمهای بزرگ آدم را از کوچک بودن بیزار می کنه ...

چرا باید منتظر یه آدم دیگه باشیم تا بتونیم خوشبختیمون را

 ـاگه پیداش کنیم ـبا اون تقسیم کنیم ....

اصلا گفتن این همه چرا چرا دردی از ما دوا نمی کنه ...

چرا چرا چرا ...(همه این جملات با چند تا علامت سوال بزرگ بیان می شد)

**********

روبروی یه بازار ....

ویترین هایی که چشمک می زدند و مردمی که رد می شدند از ما ...

روبروی یه بازار ...پر از همهمه ی مردم ...

روبروی یه بازار

و سکوت...

(و نا خواسته این شعر را نوشتم )

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

دیگه خیلی نزدیکه...

همه وقایع را مرور کردم ...درست از شب اول محرم تا حالا...

دیگه طاقت ندارم ...

وقتی مرور می کنم به اینجا و امروز که می رسم کم میارم...

دیگه نمی تونم بشنوم...

تمام آسمون آیینه می شه...بال پرواز کبوترها شعله ورمی شن...

هفت آسمون خونین میشه...

یک تکه بزرگ ازحقیقت بعد از هزار و سیصد و شصت و هفت سال تکرار ...

ناب ناب...امروز حقیقت توی دستهای ابوالفضل (ع)بود...

همان تکه گم شده حقیقت بود...فقط همین

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |