تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

"بهترین راه نگاه کردن از روزنه قلب است "

 

این جمله را توی کتاب "درون های ناآرام _آلن فروم" خواندم .

 ***توضیحات بی ربط

منظور احساساتی گری و دلسوزی گلها نیست. حرف اینه که ما تنها با چشمانمان نمی بینیم ، بلکه با خیلی چیزهای دیگه هم می بینیم .اگه دقت کنیم احساسات

ما به همان سرعت واکنش های فیزیکی برانگیخته می شوند.

گاهی چیزهایی را حس می کنی و گمان می کنی تنها تو به آنها  دست پیدا کردی ... تجربه هایی از یک جایی که همه روزی از آن وادی بودیم استاد کلاس

مثنوی می گفت :

همه یک تجربه مشترک داشتیم یا  از جایی به نام نیستان ،هیچستان یا ناکجاآباد  آمدیم اما این قدر از شراب الهی مست شدیم که اینجا خماریم و چیزی به خاطر نداریم ...این ها تعبیرهای عرفانیه که برای همه قابل قبول نیست !!!

اما لطیفه ...شاید مرز عرفان و طریقت و حقیقت هم همین باشه !!!

مرز در عقل و جنون باریک است      کفر و ایمان چه به هم نزدیک است ...

(چون چند روزی می خوام برم سفر چند تا پست را با هم زدم .یاحق)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

مسافر های خدا آمدند...

وقتی سراپایی سفید را دیدم ناخودآگاه مهربونی خدا زیر لبها م زمزمه شد...

چیزی که بارها حسش کردم ...اماقسمتی از یک آیه بدجور داره توی درزهای ذهنم بالا و پایین می ره :

«وایای فاتقون»

تنها از من بترسید

تنها راه نزدیک به من برای درک این جمله رفتن به زیارت اهل قبور بود ...

 دیدن قبرهای آماده...قبرهای کوچک و چند طبقه که خالی منتظر بودند ...

اما هر چی فکر می کنم می بینم که این نیست ...شاید یک تکه از حقیقت باشه ...حقیقت اینه که ترس دیدن این صحنه ترس از مرگه ...ترس از تنهاییه...

ترس از جداییه ...شاید هم ترس از عذابه !!! یا ترس از "یوم تبلی السرائر"...

ترس از اینکه به پایان تجربه ها می رسم... ترس از اینکه دیگه نیستم تا باشم ...

خیلی برایم سخته "الله رئوف "را کنار "عذاب النار"بگذارم ...هیچ کدام را

 نفی نمی کنم اما تاب درکش را ندارم...حتم دارم هنوز ظرفم ظرفیت ندارد...

 

               

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

 دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق

 

 خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد !

 

 هزار بلبل مست و هزار عاشق بیدل

 

 در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد !

 

 در آن طرف که زمستی تو گل ز خار ندانی

 

 عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 معمای ساده ای است ...

  سینه ٬

  تاب دوری ندارد !

 تمام چند روز گذشته تعبیر خوابهای مسافر خدا شدم و چشم هایم

 توی  بحر های هانی عجیب رنگی شده بود...معنی اش را نمی دانم

اما  منتظر اتفاق های عجیب هستم !!!...

 من تعبیر خوابهای بی تعبیررا بلد نیستم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

رو آن ربابی را بگو :"مستان سلامت می کنند"

وان مرغ آبی را بگو :مستان سلامت می کنند"

اینجا یکی با خویش نیست مستان سلامت می کنند

یک مست اینجا بیش نیست مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو ٬مستان سلامت می کنند

آن پرده را بردار زو ٬مستان سلامت می کنند

دیشب مسافر های خدا رفتند و من دلم رو همراهشون کردم .تنها چیزی که داشتم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 هنوز اول راهیم و مقصدی دشوار

 رفیق خسته ی من از سفر چه می دانی

 شکسته بال پریدن حکایتی است غریب

تو ازپریدن بی بال و پر چه می دانی ؟!!

 بی ربط:دیروز دو نفر ـ یکی توی  این شهر و اون یکی یه جای دورـ

 با هم ٬ به دلشون گفتند:خفه شو !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

این اواخر خیال می کردم زندگی ماجرای خوبی نیست

جیغ زد یک نفر سرم خانم !این خدا هم خدای خوبی نیست !

توی دفترچه ی غزلهایم حس و حالی غریب قل می خورد

تازه فهمیده ام که ای بابا٬ گریه هم آشنای خوبی نیست !

ساعت پنج و نیم تنهایی بالهای مرا که می بردند

ساده بودم که باورم می شد آسمان ابتدای خوبی نیست

ماندم اینجا کنار دلشوره ٬ پیش مرداب سرد عادتها

هیچ کس هم نگفت بیچاره !این حوالی که جای خوبی نیست !

جای خالی شعرهایت را چشمهای کسی قرق کرده

مطمئن باش می روم من هم ٬ بی تو ماندن خطای خوبی نیست

                                                                    (از کتاب باران )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

     هله نومید نباشی که تو را یار براند

 

   گرت امروز براند نه که فردات نخواند ؟

 

   امسال هم جاماندم...

 

                      جاماندم...

 

                        جاماندم از قافله ...

 

 

  کاش می شد دیوار شیشه ای فاصله ها را

                                             شکست!!!

                           

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |