تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

 

پیدا کردن چیزی که گم کردی لذت بخش تر است

         یا یافتن آنچه که هرگز مال تو  نبوده  ؟!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

تا حالا دلت خواسته زل بزنی به خورشید .شاید کار عاقلانه ای

نباشه .امامن دلم بدجوری می خواد ببینم چقدر تاب میارم ...

می خوام ببینم می تونم ؟! بی انصافی نیست سهم من و تو از خورشید 

فقط اونی باشه که تو آیینه می بینیم ؟!!

●●●

کتاب(( به مجون گفتم زنده بمان)) را خوندم ...به مجنون گفتم

زنده بمان !!! آخه مگه مجنون ، مجنون نباشه که بخواد به

 حرف من و  تو گوش کنه ...

این روزها داره باورم میشه که روز و روزگار آیینه ها گذشته ...

 که آیینه ها شکسته شدن.

●●●

 از آسمان می گویم

 که هاشور خورده نگاه توست

از ترانه های روشن بهار با تو حرف می زنم .

از تمام فصل ها که دل به آمدن تو داده اند.

از چشم هایی که

 آیینه را

 شاهد گرفته اند بر بی قراری شان .

از باران

 که در بارش مدام بهار بالغ شد ...

●●●

شاید دارم پرت و پلا می نویسم ام از یک جا شروع شد ولی

نتوانستم تمومش کنم ...آخه آدم تا کی از پس همه کار بر بیاد ...

باید مدتی ایستاد ...فقط به قدر یه نفس کشیدن !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

خسته ام از قول و غزل و ترانه

و ستاره باران چشم های زلال

در آینه کاری های ذهن .

خسته ام از پرواز کبوتران سپید

در آسمان خیال ...

((حالا به قول وقرار آسمان هم نمی توان پابند بود .))

دیگر کسی نیست تا

-در پیچ و تاب زندگی -

گره کور نرسیدن را شفا دهد .

اینجا ته تمام قصه های مادربزرگ را به ماست می بندند

تا

راست بود قصه از ماست در بیاید !!!

و ((حقیقت )) که هیچ معلوم نیست کجای ما ایستاده ...؟!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

اینجا هوای شور و غزل سر نمی رسد

بر سقف تار دل که کبوتر نمی رسد

قد تمام روز های خوش زندگی من

سر جمع هم به پای صنوبر نمی رسد

با تکه تکه های وجود شکسته ام

 در گیر می شوم ...نه به خنجر نمی رسد

تا کار روزهای خودم را کنم ردیف

پایان سر رسید به محشر نمی رسد

در خواب های کودکی ام گمشدم ولی

این گریه های گنگ به مادر نمی رسد

   حالا تمام خاطره ها دفن می شوند

                 وقتی که ...

                                   (بی خیال )                           

روزگار عجیبییه  ...این روزها این صفحه شده دفتر چه خاطرات من ...

این روزها صنوبران غمگین اند ... به قول رفیقی همه چیز بر علیه ماست ...

برای زندگی کردن باید جون کندباید جون داد ...این روزها همه ی پله ها را

باید پایین اومد ...این پله ها به سمت هیچ خدایی نمی ره ...شاید خدا

نداشتن بهتر از چند خدا داشتنه...تمام امروز و دیروز را کم آوردم

و به خودم باختم ... من برنده ترین بازنده ی دنیایم... همین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

وقتی می رفتی

                     بهار بود

تابستان که نیامدی

                     پاییز شد

پاییز که برنگشتی

                    پاییز ماند

 زمستان که نیایی

                  پاییز می ماند

تورا به دل پاییزی ات

                فصل ها را

                              به هم نریز ...

 تمام دیروز و دیشب و این ترم را مثنوی خواندم ... لبریز مولانا شدم. گاهی پیش خدای مولوی کم می آوردم و گاهی غافلگیر می شدم .تمام ترم را دست و پا زدم و تنها راه خلاصی ،نوشته های کوتاه من و هانی بود که دور از چشم استاد مینوشتیم ...هر چه بیشتر می خوانم حیران تر و سردر گم تر می شوم .حس شکستن یپدا می کنم ... بیشتر از آنکه بفهمم مولوی چه می گوید و جهان بینی اش چیست و وحدت وجودی و بدن مثالی اش چیست ، فهمیدم که خدای مثنوی همان خدای بی غلط و مهربان طیبه است ،همان خدای گل گلی هانی است و همان خدای مسافر مدینه است ...من فهمیدم که خدای مثنوی همان...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |