می ترسم از اناری که دندانم رابه خون می کشد
و نگاهی که رگ هایم را منبسط می کند
می ترسم
از سنگ های ساکت و بادهای رهگذر
آفتاب از بال پرندگان نمی ریزد
و
کرم ها در خاک و آب و سیاهی
مار می شوند
می ترسم از سلامی که مرا می شناسد
و دستی که انگشت هایم را می مکد
دیروز کجاست
و فردا هنوز نیامده
این منطقی است
که روزها را ورق می زند
و من از روزهای استدلال می ترسم ...
این روز ها هوای دور و برم سیاه شده ... شاید سیاه می بینم ...اما دنیا واقعی تر از آن چیزیه که استاد می بینه و آمنه آن را می نویسه ...من می گم باید واقعیات را دید و باهمین دنیای واقعی زندگی کرد ... با همین "نظام احسن"...من فقط همین را می گم ...بیراه میگم؟!!
