تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

می ترسم

می ترسم از اناری که دندانم رابه خون می کشد

و نگاهی که رگ هایم را منبسط می کند

می ترسم

از سنگ های ساکت و بادهای رهگذر

 آفتاب از بال پرندگان نمی ریزد

و

کرم ها در خاک و آب و سیاهی

مار می شوند

می ترسم از سلامی که مرا می شناسد

و دستی که انگشت هایم را می مکد

دیروز کجاست

و فردا هنوز نیامده

این منطقی است

که روزها را ورق می زند

و من از روزهای استدلال می ترسم ...

این روز ها هوای دور و برم سیاه شده ... شاید سیاه می بینم ...اما دنیا واقعی تر از آن چیزیه که استاد می بینه و آمنه آن را می نویسه ...من می گم باید واقعیات را دید و باهمین دنیای واقعی زندگی کرد ... با همین "نظام احسن"...من فقط همین را می گم ...بیراه میگم؟!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

همیشه روزهای داغ خرداد دلم می گیرد.

حس می کنم باید جدا شوم از همه ی بی خیالی ها .

همیشه خرداد را از دست داده ام

 به خاطر غصه ی از دست دادن !

نمی دانم تا کجا ادامه دارم ؟

نمی دانم این روزها از کجا پرت شدم که

روحم شکسته ؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 عاشق بهار بیست و یک سالگی ام شده ام !!!

 آنقدر عاشق شده ام

 که تمام کوچه ها را

 آواز می خوانم

 عاشقی جرم نیست ای مردم !

 اتفاق است پیش می آید

  (بی مقدمه...) باز هم کلاس های درس عمومی و... نمی دانم چرا هیچ وقت میلی به جواب دادن به پرسش های سخت استاد ندارم . هیچ انگیزه ای   ندارم که مثلاُ بدانم سعادت حقیقی آدمی در چیست ؟ نمی دانم شاید دچار رکودو دلمردگی شدم ؟! شاید چون مطالعه ام کم شده ؟! شاید ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

این روزها

اشک های بی صدای بابا دلم را می ترکاند

خاطرات غریب دیروزی که من نبودم اما...

دلم می گیرد و بغض می کنم

وقتی توی تلویزیون می خواند :

"ممدی نبودی ببینی ... شهر آزاد گشته...خون یارانت ..."

دلم عجیب می گیرد و کسی ته ته قلبم می گوید:

"من هم اگر زمان جنگ بودم مثل حالا شهید می شدم!!!"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |