تبليغاتX
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

 

به این ماه و به این روزها که می رسم

تمام خودم را مچاله می کنم جمع می کنم

تا بگذارم روبروم

تا خودم بشم آیینه ای برای خودم .

برخورد آدم ها با روز تولدشان

احساس تازه ی کهنه نمایی داره.

از هانی یاد گرفتم تا توی روزهای خوبی

مثل روز تولد

 برای خودم کادو بخرم

خودم را با هر چه که دوست دارم شاد نگهدارم .

حالا منم می خوام توی روز تولدم خودم را شاد کنم .

می خواهم همراه مهربان همسرم بروم مسافرت و کنارش

 باشم .

 می خواهم دیوانه وار پایان بیست و چهار سالگی ام

 را شادی کنم

خندیدن به روزهای رفته مثل خندیدن توی مراسم ختمه.

***

امروز سالگرد دیوانگی های من است

دیوانه وار ۲۴ ساله می شوم .

***

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

گوش کن !

می شنوی ؟!

صدای مناجات می آید .انگار جوشن کبیر

 می خوانند

"یا حنان ، يا منان يا  ديان يا

 برهان يا ..."

ماهي هاي حوض آبي دلت تكان مي خورد ؟!

چيزي نمانده ! به اندازه ي چند روز عميق

 نفس كشيدن .

به اندازه ي دور خيز كردن براي پرواز

به هلال ماه چیزی نمانده .

امسال هم به تو فرصت پریدن داده اند

 تا پرواز کنی و نشانه ها را معنا کنی

درهای آسمان باز است و سفره ی مهربانی

 الله گسترده

مهیا شو !تنبلی نکن  ! بلند شو !

چمدانت را بردار و هر آنچه نیاز داری

 همراهت کن .

قرآن مفاتیح  صحیفه سجادیه

نهج البلاغه و...دلت را فراموش نکنی ؟!

***

سفری در راه است یادت باشد

باید دست پر بازگردی

به چشمانت بیاموز که در این راه 

 جز به پاکی نگاه نکند

به گوش هایت یاد بده که بیهوده را نشنود

از زبانت بخواه تا جز حقیقت را نگوید

با دستانت عهد ببند که به سوی خسان

دراز نشود

از پاهایت قول بگیر تا در تاریکی گام

 برندارد و به دلت

التماس کن تا آخر سفر همراهت باشد

...

                         مهرماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

گاهی از یاد می برم

که همیشه

شانه ای برای گریه هایم وجود ندارد !

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

بر خلاف هر جریانی است .

کنار هم نبودنمان عاشق ترمان می کند

از بس کم هم را می بینیم

وفقط به شنیدن صدای همدیگر دلخوشیم  .

تر می شویم از عشق .

خیال می کردم ظرفیت این دوری ها را دارم

 اما فقط ۴ روز

فقط ۴ روز دوام می آورم

و خودم را محکم نگه می دارم

 تا جا نزنم

اما بعد از آن دیوانه وار دلتنگ می شوم .

تمام آنچه  تا امروز برایم رخ می دهد

زیباتر و بهتر از آنی است که در ذهنم

 تصور می کردم .

اما تصویری از دلگرفتگی هایم نداشتم .

***

کسی گفت :

جوانی دیوانگی است ...

و من دیوانه وار دلتنگم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  | 

 

فاصله ی کمی است از ذهنیت تا عینیت ...

از دنیای درون تا بیرون ...

از ذهن تا زبان ...

از واقعیت تا آنچه در درونمان صدا می کند و بلند بلند فکر می کند .

.

.

.

دو روز از خرداد ماهی که گذشت را

در جایی گذراندم که همیشه آن را تصور می کردم .

در مدرسه ی روستایی مرزی  در کنار دشتی زرد رنگ

نزدیک آسمان آبی خدا .

تجربه ی جدید و جالبی بود .

برای من که زهرا جون مدرسه بچه های سوسول شهری بودم

 و غرق در امکانات توی کلاس بنفش خودم به کودکان کلاسم

درس می دادم

حالا در مدرسه ای دو کلاسه با ۲۶ شاگرد دختر و پسر

سر و کله زدن .

کودکانی که دنیایشان را همین روستا و همین گندمزار و

 همین پسته های کوهی محصور کرده .

کودکانی که سوالشان از معلمشان سر کلاس فارسی

 این است که :

"آقا ! جومونگ قوی تره یا رستم ؟!"

وقتی زهرای کلاس پنجم گفت که نمی خواهم

یعنی نمی توانم به مدرسه راهنمایی بروم چون پدرم نمی گذارد

دردم آمد

شاگردانی که باور دارند باید تنبیه شوند و

 کتک بخورند تا بزرگ شوند و درس یاد بگیرند .

در چشمانشان با همه ی به هم ریختگی ظاهرشان

 چیزی پنهان است .

چیزی که من از آن بسیار دورم ...

.زهرا با همه ی کودکی اش  در لباس های بلند زنانه پنهان

شده ...حسن کلاس اول یا عبدالحمید یا پری پیش دبستانی

که تنها دلخوشی شان مدرسه آمدن است

چه می دانند که الله برایش چه رقم زده

که تسلیم زندگی می شوند.

.

.

.

فاصله ی کمی است از ذهنیت تا عینیت ...

از دنیای درون تا بیرون ...

از ذهن تا زبان ...

از واقعیت تا آنچه در درونمان صدا می کند

 و بلند بلند فکر می کند .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر مقنعه آبی  |