فاصله ی کمی است از ذهنیت تا عینیت ...
از دنیای درون تا بیرون ...
از ذهن تا زبان ...
از واقعیت تا آنچه در درونمان صدا می کند و بلند بلند فکر می کند .
.
.
.
دو روز از خرداد ماهی که گذشت را
در جایی گذراندم که همیشه آن را تصور می کردم .
در مدرسه ی روستایی مرزی در کنار دشتی زرد رنگ
نزدیک آسمان آبی خدا .
تجربه ی جدید و جالبی بود .
برای من که زهرا جون مدرسه بچه های سوسول شهری بودم
و غرق در امکانات توی کلاس بنفش خودم به کودکان کلاسم
درس می دادم
حالا در مدرسه ای دو کلاسه با ۲۶ شاگرد دختر و پسر
سر و کله زدن .
کودکانی که دنیایشان را همین روستا و همین گندمزار و
همین پسته های کوهی محصور کرده .
کودکانی که سوالشان از معلمشان سر کلاس فارسی
این است که :
"آقا ! جومونگ قوی تره یا رستم ؟!"
وقتی زهرای کلاس پنجم گفت که نمی خواهم
یعنی نمی توانم به مدرسه راهنمایی بروم چون پدرم نمی گذارد
دردم آمد
شاگردانی که باور دارند باید تنبیه شوند و
کتک بخورند تا بزرگ شوند و درس یاد بگیرند .
در چشمانشان با همه ی به هم ریختگی ظاهرشان
چیزی پنهان است .
چیزی که من از آن بسیار دورم ...
.زهرا با همه ی کودکی اش در لباس های بلند زنانه پنهان
شده ...حسن کلاس اول یا عبدالحمید یا پری پیش دبستانی
که تنها دلخوشی شان مدرسه آمدن است
چه می دانند که الله برایش چه رقم زده
که تسلیم زندگی می شوند.
.
.
.
فاصله ی کمی است از ذهنیت تا عینیت ...
از دنیای درون تا بیرون ...
از ذهن تا زبان ...
از واقعیت تا آنچه در درونمان صدا می کند
و بلند بلند فکر می کند .
از سفر می آیم
زودتر از آنچه فکرش را می کردم
دعاهایم را اجابت می کند
زودتر از آنکه دلتنگ شوم می طلبدم .
زودتر آز آنکه دعای قنوت هایم تغییر کند
فرامی خواندم .
این بار تنها شرمنده ی مهربانی خدای محمدم
واصراری برای چیزی خواستن ندارم
و تنها سپاسگزار هستم .
هنوز دوسال تمام نشده که راهی سفرم می کند
امااینبار با همسر و همسفر زندگی ام .
حال خوشی دارم
تا روزهای قبل سفر حالت خاصی ندارم
دنبال معجزه نیستم ولی تمام روحم
کرخ شده و ناباورم .
اما هنگامی که به سوی فرودگاه می رویم
تا جز آخرین نفرها
بلیط و پاسپورت و مدارک را بگیریم
چیزی مثل ارامشی دیوانه وار زیر پوستم وول می خورد
چیزی مثل رفتن به سوی جایی که تو مال آنجایی.
حس غریبی است
...
سپاسگزار خدای محمد رحمت للعالمینم .